یک سورپرایز
روز چهار شنبه١٧/٧/٩١ حدود ساعت 8 شب بود که ماماما به خونه ما آمد و به من گفت هدیه آوردم زود بیایید من هم که در حال تزئین یکی از کیکهای تولد آیلایی بودم گفتم دستم بد جوری بنده آیلا و بابایی بیان ببینن من با خودم فکر می کردم حتما دوچرخه هست که ماماما می خواد پایین نشون بده بعد 5 دقیقه بابایی اومد گفت زود بیا هدیه رو ببین من گفتم بذار مانتو بپوشم که بابایی گفت لازم نیست هدیه همین جا هست تا دم در اومدم نیم نگاهی انداختم چیزی ندیدم ولی کمی که دقت کردم دیدم تو آسانسور کسی آیلا رو بغل کرده بله خاله حسنا جون بود چنان شوکه شدم که نمی دونستم اصلا چی باید بگم این خاله حسنا جون برا تولد پرنسس کوچولو ما رو عجب سورپرایزی کرده بود خلاصه خیلی به ما چسبید . ای خاله شیطون حتی قطره ای هم نم پس نداده بود بلا . اما تا آخر وقت آیلا خیلی ارام بود و با بهت و حیرت نگاه می کرد اما به خاطر شوق حضور خاله حسنا آیلا خانم که لب به ساندویچ نمی زد ساندویچ خور قهار شده بود .







خاله حسنا جون خیلی خوش اومدی










یک سورپرایز
